سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
27
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
مايه ايشان برى ما نيز ترا به نزد ايشان بازمىفرستيم تا به ايشان مايه برسانى نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى « 1 » باز در افكار و احوال خود فرورفتم چنانك كسى در زر نگاه كند تا گوهر ببيند همچنان در سر جملهء خود نگاه كردن گرفتم تا ببينم كه اين سر جملهء من كجا باللّه مىرسد هرچند بيشتر مىرفتم چون شاخ شاخ در يكديگر روشنايى مىديدم تا فروتر مىرفتم چه عجايبها مىديدم كه بوده است و هرآينه اين روشناييها و اين احوال كه ديده مىشد از آثار صنع اللّه همچنان محسوس و معيّن مشاهده مىكردم و مىديدم چنانك روز را مىبينم اگر اين مشاهده را انكار روا دارم انكار روز را روا داشته باشم . اللّه اكبر گفتم يعنى از آنچه من اللّه را مىشناسم و مىدانم از آن بزرگتر است و بزرگوارترست و ملك او از آنچه مصوّر منست بيشترست و برترست گويى اللّه اللّه گفتن من همچون دانه است مر جمله موجودات بىنهايت را كه صد هزار شاخهاى گلهاى مختلف برآيد كه برگهاش عقل و تميز است و قدرت است . اكنون اللّه حىّ است و همه نغزيها از حيوة است هر جزوى از اجزاى جهان كه كسى را ناخوش نمايد از روى ميّتى است و جمادى است و نامى است امّا از روى حيوة همه نغز باشد و نود و نه نام اللّه عين اللّه است همه مهربانيست و همه كرم است و همه حيوة است امّا محجوبان را همه قهر است و اللّه اعلم . فصل 21 رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ « 2 » گفتم اى اللّه ملك اين دنيا چيز محقّرست از ملكهايى كه تراست در پردهء غيب . وَ عَلَّمْتَنِي مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ « 3 » و مرا آموختى پايان سخنها را كه در خواب مىشنوم از اسرار غيب تا هم در بيدارى زنده باشم و هم در خواب زنده باشم . فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ « 4 » چنانك زمين را از آسمان بشكافتى همچنانك پردهء غيب را بشكافتى تا من بر آستانه آن نشستهام
--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 4 ، آيهء 115 . ( 2 ) قرآن كريم ، سورهء 12 ، آيهء 101 . ( 3 ) همان سوره و آيه . ( 4 ) همان سوره و آيه .